تمام من که تویی امتداد خواهد یافت

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «183 0» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : 2000. و 2034. و 1503. و 1520. و 1406. و 1120. و 1250. و 1103. و 970. و 809. و 570. و 607. و 730. و 183. و 190. و 505.

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تمام من که تویی امتداد خواهد یافت دسترسی پیدا کنید

2000.

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شددلشوره ما بود دل آرام جهان شددر اول آسایش مان سقف فرو ریختهنگام ثمر دادن مان بود خزان شدزخمی به گل کهنه ما کاشت خداونداینجا که رسیدیم همان زخم دهان شدآنگاه همان زخم همان...

ادامه مطلب

2034.

باید برایت بنویسم..زیستنِ طولانی در تاریکیشهامتِ دیدنِ رنگ را در جانت کم و کمتر میکند..عادت کردن به آزردگی - که شکلِ اعلای افسردگی ستروحت را بی واکنش میکندو فرسودگی پیش از موعدطوری استخوان هایت را تبا...

ادامه مطلب

1503.

دستانش را باز کرد و مرا به آغوشی گرمدعوت کرد،هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست مرا وادار کند به نپذیرفتن!با کمالِ میل دعوتش را پذیرفتم و در وجودش جای گرفتم..در هم نفوذ کردیم و چیزی را به جزخوشبختی احساس نمی...

ادامه مطلب

1520.

به او بگوييد دوستش دارم!هنوز هم در لعنتى ترين حوالىِ خاطراتش، دوست داشتنش را به خود تلقين ميكنمچقدر تلخ ميشود حرف هاى دلم را، شما به گوشش برسانيددستم به دامانتان!بگوييد دوستش دارم و ندارَمَشسر ميكند و سر ميكنم؛ او با دلخوشى هايش، من با خاطره هايشبگوييد هنوز هم سر حرفم مانده اممنتظرش مى مانمآغوشم را جز به او، به كسى قرض نمي دهمبگوييد من دارم جان ميكنمبگوييد دوستش دارم و ندارَمَش ..طاها رحیمیان...

ادامه مطلب

1406.

شاید تو فراموش کرده باشیاما من بخوبی یه یاد دارمکه در تباه ترین دوره و نسل تاریخ بشردر زمانه ای که هیچکس عشق را نمیفهمدمن مدتها دوست داشتنت را زندگی کردم.. پ.ن: خودش که نمیدانست.. من تمام عیبهایش را م...

ادامه مطلب

1120.

گاهی که دلم می گیرد لال میشوم و آرام چکه می کنم.. .. پ.ن. خواب نمیبَرَد مرا.. یار نمیخَرَد مرا.. مرگ نمی دَرَد مرا.. آه چه بی بها شدم!!...

ادامه مطلب

1250.

به دنبال لبخند ناب تو هستم چنین عمرم را میگذرانم مرا نه شکوِه است نه گلایه قلبم اگر یاری کند برگهای زرد پاییزی را شماره می کنم که دارند از پاییز جدا می شوند و به زمستان متصل می شوند برای زیستن هنوز...

ادامه مطلب

1103.

گاهیمرا به یاد آرآن زمانی کهچشمانت خواب را نوازش می کندو آغوش...

ادامه مطلب

970.

برایِ آمدنت دارم بهایِ سنگینی به اندازه ی تنهاییم می پردازمبه اندازه ی شب گریه هایمو به اندازه ی تمامِ لب فرو بستن هایِ از سرِ اجبارمبهایِ سنگینی دارم می پردازمتا تو تنها تو باشی برایِ منو نه انعکاسِ خاطره هایِ پخش شده ام تا عطرت مرا یادِ یک نفردستانت مرا یادِ دیگری بی اندازدو آغوشت میانِ مقایسه ی آغوش هاگم شودنمی گویم دل نباخته ام به نگاهی تا به امروزکه باخته ام !نمی گویم بغض نکرده ام از سرِ دلتنگیکه بغض کرده ام !اما اگر نگاهی هم بود؛ بغضی هم بود؛ حرفی هم بودهمه اش خلاصه شد در تو !وقتی نفهمید حرفم را، دیدم که او تو نیستیوقتی ندید بی قراریم را، دیدم که تو نیستیوقتی با تمامِ تمنا خودش را دور کرد، دیدم نهاو تو نبودی !وقتی من ساده ی ساده ی ساده از تمامِ رویاهایم برایش گفتماز تمامِ دعاهایم برایِ خندیدنشتمامِ دلواپسی هایم برایِ خستگی هایشو او نفهمیدمن فهیمدمکه تو نیامده ای هنوز !برایِ آمدنتحافظ...

ادامه مطلب

809.

کوچه ای بن بست بودی آنقدر به تو فکر کردم، یکی از دیوارهایت ریخت پای بیگانه ها به تو باز شد و پیاده روهایت از ترس به سینه کش دیوارها پناه بردند خیابانی شدی که بر هر دیوارت تکیه کردم، کسانی بر آن تیرباران شدند و بر هر دیوارت تیرباران شدم، کسانی بر آن تکیه کردند و سرانجام پاسبان ها فریاد کشیدند:" آسو...

ادامه مطلب

570.

زندگی درد قشنگیست به جز شبهایشکه بدون تو فقط خواب پریشان داردیک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کندخواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولیمن به تو، او به نماز خودش ایمان دارداینکه یک روز مهندس برود در پی ش...

ادامه مطلب

607.

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد این اشک ها ، ستاره ی شب های غربتم نوری به آسمان سیاهم نمی دهد احساس عشق ، همسفر نیمه راه من جانی به لحظه های تباهم نمی دهد یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی وقتی که هر دو را به تو ...

ادامه مطلب

730.

امشب به خوابم بیا!با خودت دو فنجان چای دارچین بیاورمن خودم را به خواب می زنمگوشه ی تختم بنشینصدایم کناول اسمم را بگوبعد عزیزمبعد هم بگو باشد انگار که خوابیمن می رومبلند می شویبلند می شومدستم را دورِ گردنت حلقه می زنممی گویم بالاخره آمدی . .می گویی شک داشتی به آمدنم ؟می گویم گاهی . . مثلِ امشبنگاهم م...

ادامه مطلب

183.

«تنهایی» تلفنی ست که زنگ می زند مُدام صدای غریبه ای ست که سراغِ دیگری را می گیرد از من.. جمعه ی سوت وکوری ست که آسمانِ ابری اش ذرّه ای آفتاب ندارد! حرف های بی ربطی ست که سر می بَرَد حوصله ام را... «تنهایی» زل زدن از پشتِ شیشه ای ست که به شب می رسد.. فکرکردن به خیابانی ست که آدم هایش قدم زدن را دوست می دارند آدم هایی که به خانه می روند و روی تخت می خوابند و چشم های شان را می بندند امّا خواب نمی بینند.. آدم هایی که گرمای اتاق را تاب نمی آورند و نیمه شب از خانه بیرون می زنند! «تنهایی» دل سپردن به کسی ست که دوستت نمی دارد! کسی...

ادامه مطلب

190.

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم فاضل نظری پ. ن: راه دوری برای رفتن ندارم/ جای نزدیکی برای ماندن/ و بلاتکلیفی پاهایم را به هر جایی می برد/ تنهایی ام/ چمدانم را بر میدارد و دنبالم می آید.....

ادامه مطلب

505.

من جایِ تمام کسانی کهدلتنگ نمی شوند برایتمن جایِ تمام کسانی کهبی تابِ چشمهایت نیستندمن جایِ تمامِ کسانی کهگفتند دوستت دارم و تو ماندیو آن ها نماندندمن جایِ تمامِ بوسه هاینیمه راهآغوش هایِ جا مانده جایِ تمامِ - یادم تو را فراموش - هامن اصلا جای خودِ خدا همدلم برایت تنگ شدهبگذار مردم بگویند کفر می گویدگفتم مردم ؟اصلا من را چه به مردممن را همان خدا که چشمانِ تو را آفریدتا من دیوانه ات شومکافیست ! همه چیز زیرِ سرِ همین خداستکه تو را بی هیچ دلیلی انقدربرایِ دلِ من عزیز کرده که حتی به وقتِ دلگیریدلتنگت باشم همین خدایی کهمی داند تو گذرت هم این حوالی نمی خور...

ادامه مطلب