1954.
برشی از کتاب.. رنج، ما را دو تکه می کند.. وقتی کسی که رنج می کشد، می گوید: «خوبم... خوبم...» به این دلیل نیست که حالش خوب است.. برای این است که خودِ درونش به خودِ بیرونش فرمان داده که واژه ی «خوبم» ...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «183 5 cm in feet and inches» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : 1954. و 1957. و 1544. و 1561. و 1503. و 1520. و 1527. و 1435. و 1159. و 1165. و 1250. و 759. و 754. و 570. و 585. و 651. و 751. و 183. و 505. و 522. با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تمام من که تویی امتداد خواهد یافت دسترسی پیدا کنیدبرشی از کتاب.. رنج، ما را دو تکه می کند.. وقتی کسی که رنج می کشد، می گوید: «خوبم... خوبم...» به این دلیل نیست که حالش خوب است.. برای این است که خودِ درونش به خودِ بیرونش فرمان داده که واژه ی «خوبم» ...
ادامه مطلبو قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت، که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست.. پ.ن: هنوزم پاره تنِ منی تو.. بشنوید از جناب لهراسبی پ. ن۱: خانه اش آباد.. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 0:4 توسط سروناز | ...
ادامه مطلبدر مندیوانه ای جا ماندهکه دست ازدوست داشتنت بر نمی دارد!با تو قدم می زندحرف می زندمی خنددشعر می خواندقهوه می خوردفقط نمی توانددر آغوش بگیردت ...به گمانمهمین بی آغوشیاو راخواهد کشت ..."مریم قهرمانلو" پ.ن: هر شب/ خیال میکنم دارمت../ کنار خودم../ شروع میکنم از روزمرگی هایم سخن گفتن!/ هر روز../ چشم باز میکنم/ و با نداشتنت خیلی منطقی کنار می آیم/ این زندگی من بعد از توست ...!...
ادامه مطلبتو نیستیو هنوز مورچه هاشیار گندم را دوست دارندو چراغ هواپیمادر شب دیده می شودعزیزمهیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرداز ریل خارج نمی شود..غلامرضابروسان پ.ن: این شعرها دیگر کفاف دلم را نمیدهد.. من بعد از این به جای شعر، فقط گریه میکنم!!پ.ن۱: یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد.....
ادامه مطلبدستانش را باز کرد و مرا به آغوشی گرمدعوت کرد،هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست مرا وادار کند به نپذیرفتن!با کمالِ میل دعوتش را پذیرفتم و در وجودش جای گرفتم..در هم نفوذ کردیم و چیزی را به جزخوشبختی احساس نمی...
ادامه مطلببه او بگوييد دوستش دارم!هنوز هم در لعنتى ترين حوالىِ خاطراتش، دوست داشتنش را به خود تلقين ميكنمچقدر تلخ ميشود حرف هاى دلم را، شما به گوشش برسانيددستم به دامانتان!بگوييد دوستش دارم و ندارَمَشسر ميكند و سر ميكنم؛ او با دلخوشى هايش، من با خاطره هايشبگوييد هنوز هم سر حرفم مانده اممنتظرش مى مانمآغوشم را جز به او، به كسى قرض نمي دهمبگوييد من دارم جان ميكنمبگوييد دوستش دارم و ندارَمَش ..طاها رحیمیان...
ادامه مطلببه زندگی دست می کشمبه دکمه ها، به لباس هاو تو را در تاریکی جستجو می کنمیکی یکی رویاهایم را به خاطر می آورماحساس می کنم با زندگی کنار آمده امبه خاطر تو می خواهم در سرمای زیادی بایستمسرم را از هر کجای م...
ادامه مطلبزنی سرسخت بودمرویینه تنی که پیش از تو مرد نبرد بودو خنجر قتال شعر عاشقانه فارسیدر مواجهه با قلبش کُند می شدسایه ای شدمجا مانده از پرنده ای رفتهکه سمت چپش مهربانتر استو روزهای ابریدستهای تنهاتری داردرو...
ادامه مطلباز این تنهایی هزار ساله خسته ام از این که صدای تو را بشنوم، خیال کنم وهم بوده این که هر چه بخواهم بخرم می گویم حالا نه صبر می کنم وقتی آمدی .. .. از این انتظار خسته ام همینجا نشسته ام بر زمین و فکر می...
ادامه مطلباولروی چشم هایت خاک می ریزمبعد روی دست هایتبعد نگاهت را و نوازش هایت را فراموش می کنم وسیاه می پوشم وچند هفته به ابروهایم دست نمی زنم وباور می کنم مرده ای.گوش کن!از سینه ام صدای تشییع جنازه می آید،که ...
ادامه مطلببه دنبال لبخند ناب تو هستم چنین عمرم را میگذرانم مرا نه شکوِه است نه گلایه قلبم اگر یاری کند برگهای زرد پاییزی را شماره می کنم که دارند از پاییز جدا می شوند و به زمستان متصل می شوند برای زیستن هنوز...
ادامه مطلبمن آن دخترکِ روستایی ام که پیوند ابرویش را برداشت تا به یافت تو در بافت چلچراغِ شهر تو به تو بپیوندد و تو مثل یک چرتِ بی قیمت در اوج خستگیِ فصل شلتوک زدن بی رنگ بی معنا برنج ها را که درو کردی تنها یک قلم دادی تا پیوند ابروهایم را برگردانم کیانا رنج پ.ن: حس عجیبی ست اینکه هیچ اتفاقی نتواند نه آنچنان...
ادامه مطلبما شبیه جنس خاک خورده ی داخل ویترینیم یک نفر انتخابمان کردولی حاضر نشد بهایمان را پرداخت کند! فقط آمد، دلخوشمان کرد، و رفت.. رفت دوری بزند و برگردد.. علی قاضی نظام پ.ن: ترسم چو باز گردی از دست رفته باشم.. ...
ادامه مطلبزندگی درد قشنگیست به جز شبهایشکه بدون تو فقط خواب پریشان داردیک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کندخواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولیمن به تو، او به نماز خودش ایمان دارداینکه یک روز مهندس برود در پی ش...
ادامه مطلبهر صبح شالیزار را برای گنجشکان جهان می پاشم و سرگردان، دنبال تو می گردم عاشق نبوده اند آدم هایی که فکر می کنند گنجشک ها همه شبیه همند..!! هومن محمدکرمی پ.ن: اشتباه تو به دام انداختن کبوتر نبود.. تو گندم را، بی اعتبار کردی..!! عیسی صمدی ...
ادامه مطلبگاهی که خسته می شوم از تمامی روزهایی که انگار؛ تمام تلاششان تنها برای به شب رسیدن است کافیست خیالت را بردارم؛ تا با هم کمی قدم بزنیم کافیست بدانم جایی؛ تو کنار دلواپسی هایم لبخند میزنی کافیست بدانم؛ هستی...! عادل دانتیسم پ.ن: بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است/ یعنی اگر نباشی، کار دلم تمام است.. ...
ادامه مطلبتو با قلبِ ویرانه من چه کردیببین عشقِ دیوانه من، چه کردی؟در ابریشمِ عادت، آسوده بودمتو با حالِ پروانه من چه کردی؟ننوشیده از جام چشمِ تو مستمخمار است میخانه من ، چه کردی؟مگر لایق تکیه دادن نبودمتا با حسرتِ شانه من چه کردی؟مرا خسته کردی و خود خسته رفتیسفر کرده، با خانه من چه کردی؟جهانِ من از گریه است ...
ادامه مطلب«تنهایی» تلفنی ست که زنگ می زند مُدام صدای غریبه ای ست که سراغِ دیگری را می گیرد از من.. جمعه ی سوت وکوری ست که آسمانِ ابری اش ذرّه ای آفتاب ندارد! حرف های بی ربطی ست که سر می بَرَد حوصله ام را... «تنهایی» زل زدن از پشتِ شیشه ای ست که به شب می رسد.. فکرکردن به خیابانی ست که آدم هایش قدم زدن را دوست می دارند آدم هایی که به خانه می روند و روی تخت می خوابند و چشم های شان را می بندند امّا خواب نمی بینند.. آدم هایی که گرمای اتاق را تاب نمی آورند و نیمه شب از خانه بیرون می زنند! «تنهایی» دل سپردن به کسی ست که دوستت نمی دارد! کسی...
ادامه مطلبمن جایِ تمام کسانی کهدلتنگ نمی شوند برایتمن جایِ تمام کسانی کهبی تابِ چشمهایت نیستندمن جایِ تمامِ کسانی کهگفتند دوستت دارم و تو ماندیو آن ها نماندندمن جایِ تمامِ بوسه هاینیمه راهآغوش هایِ جا مانده جایِ تمامِ - یادم تو را فراموش - هامن اصلا جای خودِ خدا همدلم برایت تنگ شدهبگذار مردم بگویند کفر می گویدگفتم مردم ؟اصلا من را چه به مردممن را همان خدا که چشمانِ تو را آفریدتا من دیوانه ات شومکافیست ! همه چیز زیرِ سرِ همین خداستکه تو را بی هیچ دلیلی انقدربرایِ دلِ من عزیز کرده که حتی به وقتِ دلگیریدلتنگت باشم همین خدایی کهمی داند تو گذرت هم این حوالی نمی خور...
ادامه مطلبدر سینه اش آتش فشانی شعله ور دارد رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد من می روم از این حوالی دورتر باشم بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد ! آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد حالا که می آید به سوی من، تبر دارد! با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد این رود تشنه درسرش شور خزر دارد دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد، مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست اما برایش آب مثل سم ضرر دارد رویا باقری پ.ن: خسته ترین برگ پاییزم.. نه باد رها می کندم.. نه درخت.....
ادامه مطلب