باید برایت بنویسم..
زیستنِ طولانی در تاریکی
شهامتِ دیدنِ رنگ را در جانت کم و کمتر میکند..
عادت کردن به آزردگی - که شکلِ اعلای افسردگی ست
روحت را بی واکنش میکند
و فرسودگی پیش از موعد
طوری استخوان هایت را تباه میکند
که رقص تگرگ روی بدنت، مرثیه ای بلند برای نابودیت می شود
باید برایت بنویسم..
در من کسی نمانده که دوست بدارد و یا بیزار باشد
یا ببخشاید و یا به بخشایش دعوت کند..
همه رفته اند..
و من - سرزمینی که وطن علاقه و نیاز بود،
یک خالیِ تاریکِ سردم..
ایستاده ام در تاریکی
و هیچ سمتِ آشنایی را به یاد نمی آورم
تا به آن سو بازگردم..
این غم انگیزترین شکلِ گم شدگی ست،
و من نمادِ نازیبایِ رنجِ قبیله ام شده ام..
غمگین نیستم، نه
رنجور یا مایوس یا حتی خسته هم نیستم..
فقط دیگر همه چیز را چنان که هست، پذیرفته ام..
حالا دیگر ایستاده ام در مسیرِ بادهای سرد،
در پایانِ تمام رویاها، و از انقراض خودم لذت میبرم..
دیدی؟؟
عاقبت یاد گرفتم معاشرت با خودم را دوست بدارم..
حیف که برای همه چیز دیر شده است..
حمید سلیمی
پ.ن: تو که ماهی این دریا نبودی.. از راغب میشنویم..
تمام من که تویی امتداد خواهد یافت...ما را در سایت تمام من که تویی امتداد خواهد یافت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85