کوچهای بنبست بودی
آنقدر به تو فکر کردم،
یکی از دیوارهایت ریخت
پای بیگانهها به تو باز شد
و پیادهروهایت از ترس
به سینهکش دیوارها پناه بردند
خیابانی شدی
که بر هر دیوارت تکیه کردم،
کسانی بر آن تیرباران شدند
و بر هر دیوارت تیرباران شدم،
کسانی بر آن تکیه کردند
و سرانجام پاسبانها فریاد کشیدند:
" آسوده نخوابید!" خودم را نمیبخشم
بهخاطر دختریکه شبی در تو بوسیده شد
و هنگامی که تنها چمدانی برای بستن داشتی،
او هنوز دلی داشت
خودم را نمیبخشم
که دوستت داشتم امّا دری به رهایی نشانت دادم
کوچهای بنبست بودی
خیابانی بیانتها شدی
و بعد از آن در تمام شبهای آسودهنخوابیدن
هربار به تو فکر کردم،
دیواری
در خودم فروریخت..
لیلا کردبچه
پ.ن: تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید / دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید..
ما را در سایت تمام من که تویی امتداد خواهد یافت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142