1942.
خسته ام و چه بسیار خسته ام. ذهنم و تنم، تمام خسته است. کاهش زمان را انگار می بینم و لمس می کنم، یعنى کوتاه و کوتاه تر شدن عمر. . لحظات خاص و کمیابی هستند که انسان در آن ها کاهش و فرسایش خود، ریزش خود...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «190 4 lbs to kg» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : 1942. و 1954. و 2034. و 1664. و 1544. و 1406. و 1435. و 1234. و 834. و 754. و 684. و 190. و 194. با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت تمام من که تویی امتداد خواهد یافت دسترسی پیدا کنیدخسته ام و چه بسیار خسته ام. ذهنم و تنم، تمام خسته است. کاهش زمان را انگار می بینم و لمس می کنم، یعنى کوتاه و کوتاه تر شدن عمر. . لحظات خاص و کمیابی هستند که انسان در آن ها کاهش و فرسایش خود، ریزش خود...
ادامه مطلببرشی از کتاب.. رنج، ما را دو تکه می کند.. وقتی کسی که رنج می کشد، می گوید: «خوبم... خوبم...» به این دلیل نیست که حالش خوب است.. برای این است که خودِ درونش به خودِ بیرونش فرمان داده که واژه ی «خوبم» ...
ادامه مطلبباید برایت بنویسم..زیستنِ طولانی در تاریکیشهامتِ دیدنِ رنگ را در جانت کم و کمتر میکند..عادت کردن به آزردگی - که شکلِ اعلای افسردگی ستروحت را بی واکنش میکندو فرسودگی پیش از موعدطوری استخوان هایت را تبا...
ادامه مطلبقلبم را در مجرای کهنه ای پنهان می کنمدر اتاقی که دریچه ایش نیستاز مهتابیبه کوچه تاریک خم می شومو به جای همه نومیدان می گریم..احمد شاملوپ.ن۱: چه بی اثر میخندم.. چه بی ثمر می گریم!!http://s7.picofile.com/file/8380557234/Mehdi_Soltani_Dar_In_Donya_128_.mp3.html...
ادامه مطلبدر مندیوانه ای جا ماندهکه دست ازدوست داشتنت بر نمی دارد!با تو قدم می زندحرف می زندمی خنددشعر می خواندقهوه می خوردفقط نمی توانددر آغوش بگیردت ...به گمانمهمین بی آغوشیاو راخواهد کشت ..."مریم قهرمانلو" پ.ن: هر شب/ خیال میکنم دارمت../ کنار خودم../ شروع میکنم از روزمرگی هایم سخن گفتن!/ هر روز../ چشم باز میکنم/ و با نداشتنت خیلی منطقی کنار می آیم/ این زندگی من بعد از توست ...!...
ادامه مطلبشاید تو فراموش کرده باشیاما من بخوبی یه یاد دارمکه در تباه ترین دوره و نسل تاریخ بشردر زمانه ای که هیچکس عشق را نمیفهمدمن مدتها دوست داشتنت را زندگی کردم.. پ.ن: خودش که نمیدانست.. من تمام عیبهایش را م...
ادامه مطلبزنی سرسخت بودمرویینه تنی که پیش از تو مرد نبرد بودو خنجر قتال شعر عاشقانه فارسیدر مواجهه با قلبش کُند می شدسایه ای شدمجا مانده از پرنده ای رفتهکه سمت چپش مهربانتر استو روزهای ابریدستهای تنهاتری داردرو...
ادامه مطلبچطور می شود قلبی را پنهان کرد که این همه عاشق است خبر مرگت را که آوردند تو نبودی هر بادی که می گذشت پرده دلم را تکان می داد تو مرده ای و من هنوز نگران چین پیشانی ات هستم.. غلامرضا بروسان پ.ن: خ...
ادامه مطلبتو بادبادک بازیگوشی بودی که با دنباله ی عطرش هر روز از خیابان نوجوانی ام می گذشت! و من کودکی که می دوید می دوید..می دوید.. و نمی رسید کودکی که موهایش جو گندمی شدند، اما هرگز نخواست بزرگ شود چرا که بزرگ شدن، فراموش کردن تو بود! من کودکی بودم که تمام عمر می دوید و دست تکان می داد، برای بادبادکی .. که با بادها می رقصید، و او را نمیدید.. پ.ن: هیچ عاشقی بیچاره تر از عاشقی نیست که هم گول میخورد، هم عشق می دهد، هم تنهاست.. ...
ادامه مطلبما شبیه جنس خاک خورده ی داخل ویترینیم یک نفر انتخابمان کردولی حاضر نشد بهایمان را پرداخت کند! فقط آمد، دلخوشمان کرد، و رفت.. رفت دوری بزند و برگردد.. علی قاضی نظام پ.ن: ترسم چو باز گردی از دست رفته باشم.. ...
ادامه مطلبچه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟!لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلمکاش میشد که شما نیز خبردار شویدلحظه ای از من و از درد کهنسال دلماز سرم آب گذشته ست ،مهم نیست اگرغم دنیای شما نیز شود مال دلمعاشق نان و زمین نیستم ،این را حتمابنویسید به دفترچه ی اعمال دلمآه! یک عالمه حرف است که باید بزنمولی انگار زبانم ش...
ادامه مطلباز سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم فاضل نظری پ. ن: راه دوری برای رفتن ندارم/ جای نزدیکی برای ماندن/ و بلاتکلیفی پاهایم را به هر جایی می برد/ تنهایی ام/ چمدانم را بر میدارد و دنبالم می آید.....
ادامه مطلببرای مرد آذری ام: لمس آسمان و زمینت مبارک ... چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری! چه بی تابانه تو را طلب می کنم! بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست.. و فاصله تجربه ای بیهوده است.. بوی پیراهنت این جا و اکنون.- کوه ها در فاصله سردند.. دست در کوچه و بستر حضور مـأنوس دست تو را می جوید و به راه اندیشیدن یأس را رَج می زند.. بی نجوای انگشتان ات فقط.- و جهان از هر سلامی خالی ست. احمد شاملو پ. ن: خدا برای همه ما نگهت داره سالم و شاد.. ...
ادامه مطلب